تبلیغات
کانون فیلم و عکس دانشکده کشاورزی و منابع طبیعی - دعوت نامه فقیرانه
کانون فیلم و عکس دانشکده کشاورزی و منابع طبیعی
دانشگاه خلیج فارس
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من


هرگز آن روزی را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم را فراموش نمیکنم......
من در کلاس سوم خانم بلاک در تگزاس بودم و آن روز دعوت نامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم:من به این جشن تولد نمی روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!
مادرم دعوت نامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم. باورم نمیشد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و من ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آیینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم. بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.از پله های قدیمی خانه که بالا می رفتم،دلم گرفت.
خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبل های کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند.بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته یودند.
سی و شش لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آنها اسم بچه های کلاس نوشته شده یود. با خود گفتم خدا رو شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست.
از روت پرسیدم: مادرت کجاست؟ به کف اتاق نگریست و گفت: بیمار است
پدرت کجاست؟
رفته.
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی آن جا را نمی شکست.ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بسته، وحشت کردم: هیچ کس به مهمانی روت نمی آید. من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟ اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به سی و پنج نفر د یگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: کی به آن ها احتیاج دارد؟
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم.کبریت را پیدا نکردیم.برای آن که مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمع ها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمع ها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد.من که دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین شدم و راه افتادیم.من با خوشحالی گفتم:مامان نمی دانی چه بازی هایی کردیم، روت بیشتر بازی ها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم. روت آیینه ی که شما خریده ای، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبر کنم. باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اید!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت:من به تو افتخار می کنم.
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تاثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تاثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.

                                                                                                                                                                                                      
                                                                                                                                                                                                          "الی آن ریوز"




نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، فقیرانه،
لینک های مرتبط :
مهسا اسماعیلی
یکشنبه 5 بهمن 1393
شنبه 13 خرداد 1396 10:04 ب.ظ
I like what you guys are up too. Such clever work and exposure!
Keep up the very good works guys I've included you guys to my blogroll.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 07:35 ق.ظ
Thanks for finally talking about >کانون فیلم و عکس دانشکده کشاورزی و منابع طبیعی - دعوت نامه فقیرانه <Liked it!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 11:01 ب.ظ
Your style is so unique compared to other people I
have read stuff from. Thank you for posting when you've got the opportunity, Guess
I'll just book mark this blog.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 11:58 ب.ظ
I'm amazed, I must say. Seldom do I encounter a
blog that's equally educative and entertaining, and without a doubt, you have hit the
nail on the head. The issue is something that not enough men and women are
speaking intelligently about. Now i'm very happy that I came across
this during my search for something relating to this.
جمعه 11 فروردین 1396 06:13 ب.ظ
I got this website from my buddy who told me on the topic of this web site and at the moment this time I am browsing this web site and reading very informative content at this time.
یکشنبه 5 بهمن 1393 06:03 ب.ظ
عاشق این مطلب شدم عزیزم خیلی زیبابود
واقعاکه محبت ،مهربانی وحمایت کردن ازهمدیگه توهرشرایطی دوای هرغمی هست ودردای آدم والتیام میده
مهسا اسماعیلی
خواهش میکنم قابلی نداشت دوست عزیز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


به وبلاگ کانون فیلم و عکس دانشکده کشاورزی و منابع طبیعی دانشگاه خلیج فارس خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای کانون فیلم و عکس دانشکده کشاورزی و منابع طبیعی محفوظ است